تبليغاتX
کویر

آدم به زمین آمد این حادثه رویا نیست 
این فرصت بی تکرار عشق است معما نیست 
تا خواب حقیقت را صد گونه روایت کرد 
هر قوس و نزولش را تعبیر عنایت کرد 
ما ساده ترین تفسیر از پیچ و خم عشقیم 
با لذت حیرانی همراه غم عشقیم 
آنان که در آئینه از هیچ نترسیدند 
نا دیده ترین ها را در آئینه ها دیدند 
می شد سفر دنیا آسان تر از این باشد 
آدم به هوس خو کرد تا خسته ترین باشد 
در آتش پروانه پرواز نمی میرد 
با بستن لب هرگز آواز نمی میرد 
تاوان یقین را دوست بی مرگ نمی گیرد 
مشتاق فنا اما با مرگ نمی میرد

دكتر افشين يداللهي

+ نوشته شده توسط كوير در یکشنبه 1388/07/12 و ساعت 13:42 |

دو روز مانده به پايان جهان‏، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد داد زد و بد و بيراه گفت خدا سكوت كرد جيغ كشيد و جار و جنجال راه انداخت خدا سكوت كرد آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سكوت كرد به پروپاي فرشته ها و انسان پيچيد خدا سكوت كرد كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سكوتش را شكست و گفت:عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال ازدست دادي تنها يك روز ديگر باقي است بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز …با يك روز چه كار مي توان كرد…خدا گفت :آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند‏، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد‏، هزار سال هم به كارش نمي آيد و آنگاه سهم يك روز زندگي را دردستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن او مات و مبهموت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد اما مي ترسيد حركت كند‏، مي ترسيد راه برود‏ ،مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد قدري ايستاد …بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم‏ نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و رويش پاشيد زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند مي تواند پا روي خورشيد بگذارد مي تواند …او در آن يك روز، آسمانخراشي بنا نكرد زميني را مالك نشد مقامي را به دست نياورد اما … اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد روي چمن خوابيد كفشدوزكي را تماشا كرد سرش را بالا گرفت ابرها را ديد و به آنها كه او را نمي شناختند‏ سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد‏ لذت برد و سرشار شد و بخشيد‏ عاشق شد و عبور كرد و تمام شد او همان يك روز زندگي كرد ، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند ‏امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!

+ نوشته شده توسط كوير در سه شنبه 1388/07/07 و ساعت 14:9 |

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از كجا ، وز كه خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ، اما
گرد بام و در من
بی‌ثمر می‌گردی .
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری نه ز ديار و دياری باری
برو آن‌جا كه بود چشمی و گوشی با كس ،
برو آن‌ جا كه ترا منتظرند.
قاصدك !
در دل من همه كورند و كرند .
دست بردار ازين در وطن خويش غريب .
قاصد تجربه‌های همه تلخ ،
با دلم می‌گويد
كه دروغی تو ، دروغ ،
كه فريبی تو ، فريب .
قاصدك ! هان ، ولی … آخر … ای وای !
راستی آيا رفتی با باد؟
با توام ، آی ! كجا رفتی ؟ آی …!
راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمی ، جايی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم خردك شرری هست هنوز؟
قاصدك !
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گريند.

مهدي اخوان ثالث_م اميد

دانلود كاست قاصدك با صداي استاد شجريان و آهنگسازي استاد مشكاتيان

+ نوشته شده توسط كوير در سه شنبه 1388/06/31 و ساعت 10:10 |

او را به میدان بردند. آنجا پس از آنکه ۵۰۰ تازیانه به او زدند، دست ها و پاهایش را قطع کردند. دو دست بریده خون آلود بر روی درمالید و روی و ساعد را خون آلود کرد. گفتند: چرا کردن؟ گفت: خون بسیار از من رفت. دانم رویم زرد شده باشد. شما پندارید که زردی روی من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه مردان خون ایشان است. گفتند اگر: روی را به خون سرخ کردی، ساعد را باری چرا آلودی؟ گفت: وضو سازم. گفتند: چه وضو؟ گفت: رکعتان فی العشق، لایصح وضوءهما الابالدم. عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نیاید الا به خون. پس چشم هایش برکندند. خواستند تا زبانش ببرند. گفت: چندانی صبر کن که سخنی بگویم. روی سوی آسمان کرد و گفت: الهی! بر این رنج که از بهر تو می دارند، محرومشان مگردان و از این دولتشان، بی نصیب مکن.


+ نوشته شده توسط كوير در دوشنبه 1388/06/23 و ساعت 16:56 |

اگر چه جاي دل درياي خون در سينه دارم
ولي در عشق تو دريايي از دل کم مي يارم
اگر چه روبرويي مثل ايينه با من
ولي چشمام بسم نيست براي سير ديدن
نه يک دل نه هزار دل، همه دلهاي عالم
همه دلها رو مي خوام که عاشق تو باشم
تويي عاشق تر از عشق تويي شعر مجسم
تو باغ قصّه از تو سحر گل کرده شبنم
تو چشمات خواب مخمل شراب ناب شيراز
هراز ميخونه آواز هزار و يک شب راز
مي خوام تو رو ببينم
نه يک بار نه صد بار به تعداد نفسهام
براي ديدن تو نه يک چشم، نه صد چشم
همه چشما رو مي خوام
تو رو بايد مثل گل نوازش کرد و بوييد
با هر چي چشم تو دنياست، فقط بايد تو رو ديد
تو رو بايد مثل ماه رو قلّه ها نگاه کرد
با هرچي لب تو دنياست تو رو بايد صدا کرد


+ نوشته شده توسط كوير در پنجشنبه 1388/05/22 و ساعت 19:9 |

+ نوشته شده توسط كوير در جمعه 1388/03/08 و ساعت 1:35 |

مرا عاشقی شیدا، فارغ از دنیا
تو کردی، تو کردی
مرا عاقبت رسوا، مست و بی‌پروا
تو کردی، تو کردی
نداند کس جانا چه کردی
چه‌ها کردی با ما، چه کردی
دو چشمم را دریا، درافشان گوهرزا
تو کردی، تو کردی
روان از چشم ما، گهرها دریاها
تو کردی، تو کردی
نه یک دم از جورت فغان کردم
نه دستی سوی آسمان کردم
منم اکنون چون خاک راهی
غباری در شام سیاهی
اگر مهری رخشد تو آن مهری
اگر ماهی تابد تو آن ماهی
اگر هستی پاید تو هستی
اگر بودی باید تو بودی
بی لطف و صفا، باشد به خدا
بی تو هستی‌ها
از دیدارت، از رخسارت
ای جان بینم، سرمستی‌ها
شمیم روح افزایی، مشکی، عودی
منیر بزم آرایی، چنگی، رودی
چنگی، رودی

استاد شجريان در مراسم بزرگداشت استاد جلیل شهناز

+ نوشته شده توسط كوير در سه شنبه 1388/03/05 و ساعت 7:4 |

مقبره دكتر

دكتر شريعتي از شخصيت هايي است که در هر جامعه به ندرت و در دور گردشي دست کم صدساله، تکرار مي شوند. آدم هايي با تاثيرگذاري عميق و دامنه دار که به شکل بهت آوري در جامعه انرژي معنوي توليد مي کنند و به نسلي، و گاه به نسل هايي، توان تحرک و پويايي مي بخشند. بزرگي و شعاع انتشار اين انرژي اغلب با ژرفاي رنج ها و وسعت يافته هاي چنين شخصيت هايي نسبت مستقيم دارد.
راز ماندگاري شريعتي را نه تنها بايد در کوشش هاي بي بديل او در نوسازي انديشه ديني يا نقادي هاي بي پرواي او از سنت و تجدد يا تلاش براي گشودن راهي نو در جامعه اي که جسارت هموارسازي راه هاي تازه از آن سلب شده بود، جست وجو کرد، بلکه بايد آن را در وسعت رنج هاي روحي عظيم او که انرژي کافي براي چنين کوشش ها و جوشش هايي فراهم مي کرد، سراغ گرفت.
رنج مسووليت انسان بودن، درک وجوه مخاطره آميز آشکارسازي حقيقت و البته زيستن در جامعه اي که دست هايش را بر گوش هايش فشرده بود تا چيزي نشنود. بدين گونه شريعتي، به دليل آگاهي اش نسبت به بيماري هاي مزمن برآمده از سنت و تجدد و فشار مسووليتي که در برابر اين آگاهي احساس مي کرد، لحظه اي نمي توانست سکوت کند يا باورهايش را با مصلحت زمانه همسو کند. از اين رو او در انعکاس درک تازه اش از جامعه و تاريخ و هنر و مذهب و زن و سياست و روشنفکري، مدام به ديوارهاي تنگ محدوديت ها و بدفهمي ها و کج فهمي ها و جهل ها و البته دشمني ها و حسادت ها و کينه توزي ها برخورد مي کرد و زخمي مي شد.

 

+ نوشته شده توسط كوير در پنجشنبه 1388/02/31 و ساعت 22:7 |

پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم
 
در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی

کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم

دردم ، درد "بی کسی" بود

 

دکتر علی شریعتی 

 

+ نوشته شده توسط كوير در جمعه 1388/02/11 و ساعت 1:27 |

ديگر اين پنجره بگشاى كه من
به ستوه آمدم از اين شب تنگ
ديرگاهى است كه در خانه همسايه من خوانده خروس
وين شب تلخ عبوس
مى فشارد به دلم پاى درنگ
ديرگاهى است كه من در دل اين شام سياه
پشت اين پنجره بيدار و خموش
مانده ام چشم به راه
همه چشم و همه گوش
مست آن بانگ دلاويز كه مى آيد نرم
محو آن اختر شب تاب كه مى سوزد گرم
مات اين پرده شبگير كه مى بازد رنگ
آرى اين پنجره بگشاى كه صبح
مى درخشد پس اين پرده تار
مى رسد از دل خونين سحر
بانگ خروس


ه الف سايه

+ نوشته شده توسط كوير در جمعه 1388/01/28 و ساعت 1:39 |